آدم زمینی آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
چهار شنبه 21 ارديبهشت 1398برچسب:, :: 19:26 :: نويسنده : آدم زمینی
سلام سلامی به گرمی لبخند به وسعت دوست داشتن و به بلندای انسانیت سلامی چو بوی خوش آشنائی امروز اولین پستم رو تو این وبلاگ می نویسم . اصلاٌ قصد ندارم خودم رو معرفی کنم نه از اسمم میگم نه از سن و جنسیتم و نه از شغل و طبقه اجتماعیم چون هر کدوم از اینا یک سری پیش داوری رو با خودش به همراه میاره اینجا من فقط یه آدمم . یه آدم زمینی که میشه اونو از روی حرفاش و طرز تفکری که از لا بلای اونا مشخص میشه شناخت . میشه همینطوری دوستش داشت یا نداشت ، به حرفاش گوش داد یا نداد ، باهاش درد دل کرد یا نکرد . خوب دیگه اینم یکجور معرفیه دیگه . تا بعد خدانگهدار ![]() یک شنبه 17 آبان 1394برچسب:, :: 9:30 :: نويسنده : آدم زمینی
پروردگارا من به درگاه تو عذر می خواهم از اینکه به مظلومی در حضور من ظلمی رسیده باشد و من او را یاری نکرده باشم واز اینکه خیری از کسی به من رسیده باشد و من شکر او را بجا نیاورده باشم و از اینکه خطاکاری از من عذر خواسته باشد و من عذرش را نپذیرفته باشم و از اینکه فقیری از من درخواست چیزی کرده باشد و من بر او ایثار نکرده باشم و از اینکه حقی از حقوق مومنی بر من واجب شده باشد که من به حد کامل آنرا ادا نکرده باشم و ازاینکه عیب کسی بر من آشکار شده و من آن عیب را نپوشاند باشم و آر هر گناه که بر من پیشامد کرده و من از آن دوری نکرده باشم
![]() ایرانیان دو جشن بزرگ سالانه خود را مقارن دو اعتدال زمین برگزار می کردند نوروز در بهار و مهرگان در پائیز . شاید پیام این دو جشن این باشد که بهترین حالت در زندگی هنگامی است که متعادل باشی پس متعادل بودن را باید جشن گرفت . دو جشن دیگر ایرانیان پس از نا متعادل ترین روزهای سال برگزار می شد یلدا در بلند نرین شب و تیرگان در بلند ترین روز . شاید پیام این دو جشن نیز این باشد که هر عدم تعادلی روزی پایان می گیرد و جهان بسمت تعادل باز می گردد پس امید را نباید از دست داد . یلدا ، بازگشت جهای بسوی تعادل و تولد امید ، مبارک ![]() دو شنبه 14 آذر 1390برچسب:, :: 12:38 :: نويسنده : آدم زمینی
جوان است و زیبا ، با ایمانی قوی و روحیه ای شجاع . از خوشحالی در پوست نمی گنجد . مردی به خواستنش آمده که ملائک به او افتخار می کنند و پیامبر اکرم او را برادر نامیده و به این لقب او را از همه جهانیان ممتاز نموده . در دلش غوغائیست . می خواهد وارد خانه ای شود که پیش از او خانه دختر گرامی رسول الله بوده است . هم شاد است و هم می ترسد . او کجا و فاطمه زهرا کجا . نامش فاطمه است همنام بزرگ بانوی اسلام . چگونه باید با دردانه های رسول الله روبرو شود . با خود می انداشد اگر در خانه او را با نام فاطمه صدا بزنند ممکن است بر دل آن کودکان عزیز غبار غم نشیند . ادب نگه می دارد . به امیر المومنین عرض می کند مرا به نام خود نخوانید و اینچنین ام البنین نام می گیرد . ادب . به خانه علی (ع) وارد شده است . عروسی جوان که مسئولیتی بزرگ بر دوش گرفته است . مسئولیت پرورش فرزندان فاصمه (علیها سلام ) . کودکان را می نشاند . به دورشان می گردد . سر و رویشان را بوسه می دهد و می گوید سرورانم ، نیامده ام که نا مادری شما باشم که هرگز آن پایه ندارم که بجای زهرای مرضیه باشم . آمده ام که به شما خدمت کنم و برای شما از جان دریغ ننمایم . و چنین می کند . ادب. فرزند اولش پسری است بسیار خوش سیما چنان که ماه بنی هاشمش می خوانند . محبوب برادران و خواهران . دارد سخن گفتن می آموزد و شیرین زبانی می کند . مادر به او می آموزد که هرگز برادرانش را برادر خطاب نکند و خود را همسنگ آنان نپندارد . می آموزد که آنان را سیدی و مولای خطاب نماید و با آنان همیشه با احترام زیاد رفتار کند . ادب . فرزندش برومند شده و در شجاعت و دلاوری زبانزد . هم عباس و هم سه پسر دیگرش احترام به بنی فاطمه را بخوبی از مادر آموخته اند . احترام و عشق مادر به فرزندان رسول الله را لحظه به لحظه و دم به دم در رفتار و گفتار مادر می بینند . این ادب و احترام با تمام وجودشان ممزوج است . کاروان امام حسین (ع) آماده حرکت شده است . احساس می کند که این سفر تا چه حد خطر ناک است و امید بازگشت تا چه اندازه کم اما همه پسرانش را با کاروان همراه می کند . پسران خود را فرا می خواند و دو باره از آنان پیمان می گیرد که تا آخرین نفس و آخرین قطره خون حامی امامشان باشند و هرگز او را تنها نگذارند . عشق و ادب . کاروان از شام برگشته . خسته ، پریشان ، ماتم زده و بی قافله سالار . خویشان نگرانند چگونه خبر شهادت پسرانش بویژه عباس را به او برسانند . چگونه تاب خواهد آورد . کاروان در یک منزلی مدینه است . پیش قراولان رفته اند تا قبل از رسیدن کاروان ماتم خبر را به اهالی مدینه برسانند . بسویشان می شتابد و از تنها کسی که می پرسد حسین (ع) است . وقتی می خواهند خبر مصیبتی بزرگ را بدهند معمولاً اول ذهن شنونده را برای درک خبر آماده می کنند . به او می گویند که عثمانش شهید شده ، می پرسد حسین ؟ می گویند عون هم شهید شد باز می پرسد حسین ؟ با ترس و تردید می گویند که عباس هم شهید شد و او باز می پرسد حسین ؟ و چون خبر شهادت امام حسین به او می رسد شیون می کند و از هوش می رود . عشق و ادب.
![]() پيوندها
|
|||||||||||||||||
![]() |